2010/10/13

شاید ….

نوشته شده در شخصی در 3:10 ب.ظ. توسط احمد داودیان

به هر در زدم شاید که برگردی

ولی جوابت این بود فراموشم کن اگه مردی

باشه باشه منم میکشم عقب

فقط خواهشم اینه نزار واسم لقب

تشکر نکردی بابت زحماتم

به من که میرسیدی میگرفتی ماتم

مگه چی واست کم گذاشتم؟

شاید این فکر میکردی که دوستت نداشتم

حالا که همه چی تموم شده

فهمیدم که وقتم با تو حروم شده

بهم ثابت شده

عشق این زمونه مفت شده

پس منم یادتو میکنم مچاله

میندازمش دور توی سطل زباله

دارم میکنم فکر چاره

که حالتو بگیرم و بکنمت آواره

دیگه عشق نداره واسم معنا

پشت میکنم بهت بدون تمنا

نمیکنم بهت اعتنا

منم میرم دنبال عشقم پی فردا ….

شاهکار اداره برق ….

نوشته شده در متفرقه tagged , , , , در 1:38 ب.ظ. توسط احمد داودیان

امروز حدودا ساعت 11:30 بود که دیدیم جرثقیلی که از طرف اداره برق کرایه شده بود تشریف آورد جلو مغازه
منم که خبر قطعی برق رو داد کشیدم و گفتم به سلامتی امروزم برقمون پرید ( البته چیز غیر عادی نیست )
بدیش اینه که خودت برقت پریده باشه برق محل کار هم بپره !
مامورین وظیفه شناس اداره برق هم دست به کار شدن واسه از جا کندن تیر قدیمی برق ( من نمیدونم چرا حس وظیفه شناسیشون سر ظهر گل میکنه. درست همون وقتی که همه جا من جمله خیابون بزرگ ! امام خمینی و مغازه شلوغه و کار ما هم قسمتیش به برق ربط پیدا میکنه واسه همین بعضی ها متضرر میشن این وسط )
بگذریم
دست به کار شدن واسه قطع کابل ها که دیدیم صدای بدی اومد ( یه چیزی در حد صدای شلاق توی فیلم زورو ) خبر آوردن گفتن از اون بالا بدون نگاه کردن پایین دارن کابل های قطع شده رو میندازن پایین ( مطمئنا اگه اون کابل ها به کسی میخورد در حد شمشیر زورو نصفش میکرد )
اینم بگذریم
مامورین عزیز هم اومدن واسه بیرون آوردن تیر از جاش که نمیدونم کدوم خیر دیده ای ! آبسرد کن وقفی رو گذاشته اونجا !
آخه مرد مومن مگه نمیدونی وقتی بخوان تیر رو در بیارن زحمت نمیدن به خودشون و به اطراف هم توجهی ندارن که با امکانات کامل بیان کارشون رو انجام بدن و دیمی کار نکنن
خلاصه دیدیم اینبار صدای طغیان آب میاد رفتیم دیدیم بله زدن همه چیزو ناک اوت کردن
تیرو که در اوردن لوله های آب زیر پیاده رو ترکیده زیر آبسرد کن هم خالی شده و نشست کرده بیچاره !
البته من نمیگم تقصیر فرد خاصی هستش ها نه
امکاناتمون در همین حده و البته کمی فکر هم میطلبه که چه بهتر اینکارا رو توی یه روز تعطیل انجام بدیم و اینکه از امکانات بهتری استفاده کنیم تا نیایم واسه درست کردن ابرو چشم رو کور بکنیم دیگه
خلاصه ما هم چند تا عکس گرفتیم تا بی نصیب نمونید و تشکر کنید از مامورین وظیفه شناس که کارشون رو خوب بلدن انجام بدن
اینم عکس ها:

2010/10/12

LOVELESS

نوشته شده در شخصی tagged در 2:42 ب.ظ. توسط احمد داودیان

حدود 3 ساعت از ساعت کاری که روی موتور میگذرونم فقط یه آهنگ از بلوتوث توی گوشام صدا میده
شاید تنها رپی هستش که توی این چند سال ازش خوشم اومده
شده خاطره : دانلود LOVELESS

2010/10/10

مدعی ….

نوشته شده در متفرقه tagged , , , در 1:22 ب.ظ. توسط احمد داودیان

سلام آدم مدعی !
خوبی؟ روزگار به کامته انشالله؟ امیدوارم باشه
خواستم توی یه سطر کارتو توصیف کنم دیدم نشد گفتم مثل نامه برات بنویسم
امروز صبح توی فکر برسیسای عابد بودم. حتما میدونی کی هست. نمیدونی؟
همونی که هر دعائی میکرد مستجاب میشد یعنی پیش خدا عزیز بود اما یه روز بالاخره شیطان اونو از راه بدر کرد و در حالی که بر شیطان سجده کرد از دار دنیا رفت
من و تو کی هستیم؟ اون که اینجوری بود عاقبتش این شد
گیریم تو اولاد سید …. گیریم هر چی میگی درست …. اصلا تو مثل اسب نجیب ….
اما شیطان چی؟ نقش شیطون که هی چپ و راست انگولک میکنه چیه؟ بالاخره تو هم رفتی قاطی گول خورده هاش نه؟ تو که ادعات دهن زمین و زمان رو صاف کرده بود ….
این وسط نقش شیطون خیلی کارسازه …. کاری نداره کی هستی ….. چی هستی …. کار خودشو میکنه
حالا توی نقش یک آدم خوش صورت ! …. یا مثل داستان بالا توی نقش یه دختر که اونو آوردن واسه معالجه پیش برسیسا
حیف که واسه نوشتن بقیه چیزها اذنشو ندارم. داشتم همشو مینوشتم
فقط یادت باشه مدعی ! سرتو مثل کبک نکن زیر برف ! با اینکه زمستون نزدیکه :دی
همه چیز توی اون صورت ! خلاصه نمیشه
یه چیز مهم داشت یادم میرفت. اون هم غروره
نمیدونم غرور واست چقدر ارزش داره که وقتی شیطان ! یه حرف رو بهت بزنه حاضری باز ندید بگیریش. من نتیجه میگیرم تو اصلا واسه غرورت ارزشی قائل نیستی
در ثانی اولاد سید …. مدعی صادق بودن نکن که ته صف دروغگوئی رو رزرو کردی

امضا: یک دوست

2010/10/02

سر ظهر ….

نوشته شده در شخصی tagged , , در 1:52 ب.ظ. توسط احمد داودیان

وقتی ناهار رنگ رد واخواهی بگیره مزه اش از تخم مرغ گندیده هم بدتر میشه

2010/10/01

بیخودی السخن ….

نوشته شده در متفرقه tagged , در 1:37 ب.ظ. توسط احمد داودیان

خواستم ننویسم دیدم نمیشه. خواستم بنویسم دیدم بجز یه مورد چیز دیگه ای واسه نوشتن ندارم که اونم نمیشه کامل گفت.
اما خب میشه چند تا سطر ناقابل نوشت.
ماها توی زندگیمون کارایی می کنیم که از نظر خودمون درسته حالا اگه همه عالم و آدم بهمون بگن اشتباهه چون به خودمون تلقین کردیم درسته، می گیم درسته
توی اینجور موارد آدم ضربه های بدی ممکنه بخوره. ممکنه چند تا از همین آشناهائی که بهش نادرست بودن کارش رو گوشزد می کنن از اطرافش دور بشن یعنی یه جورایی تنهاش بزارن
یا ممکنه به باقی افراد ثابت بشه که این بابا آدم یه دنده ایه
یا خودخواه
یا چندتا مشکل دیگه به وجود بیاد
اینا به کنار. خواستم اینو بگم که این کاری که این بابا داره انجام میده چقدر براش ارزش داره که حتی حاضره همه این دردسرها رو به خاطرش تحمل کنه
یعنی خودش متوجه نیست که داره اشتباه می کنه؟ من که میگم هست اما ارزشی که اون کار یا حرف براش داره خیلی بیشتر از این هاست که بخواد به حرف بقیه گوش بده و دست از ادامه کارش بکشه
نتیجه گیری:
این نوشته هیچ نتیجه گیری اخلاقی و غیر اخلاقی و فلسفی و بشری و این دری وری ها نداشت خوشبختانه !

2010/09/20

Causeless

نوشته شده در شخصی tagged , , , در 9:57 ب.ظ. توسط احمد داودیان

تا حالا شده یه موضوع بیاد توی ذهنتون و حرف ها واسه گفتن در این باره داشته باشید اما وقتی شروع کنید به نوشتنش هیچی به یادتون نیاد حتی موضوع نوشته ؟!
شده حکایت من. حرف هائی رو که از صبح تا شب بهشون فکر می کنم و اون لحظه می تونم رمان بنویسم براش اما شب که می شینم پشت مانیتور و می خوام شروع کنم دستام قفل می شه و فقط می تونم روی کلید ها بازیشون بدم
اما خدا رو شکر موضوع امروزم رو یه کم یادمه و می شه چند خطی رو در موردش نوشت:
تا حالا شده یه جای شلوغ احساس تنهائی کنید و بفهمید با اون محیط و فضا جور در نمیاید و بخواید هر چه سریعتر اونجا رو ترک کنید؟
حالا فکر کنید یه نفر روزانه همین احساس رو داره. اطرافش شلوغ و پر از دوست های جور واجور اما از درون داره می سوزه که چرا احساس تنهائی تنهاش نمی زاره
هیچ راهی برای خلاص شدنش نداره چون وقتی توی جمع باشه و برای مدت کمی این احساس رو داشته باشه می تونه از جمع جدا بشه و روانش رو به حالت عادی برگردونه. اما وقتی این احساس برای مدت طولانی باهاش باشه و هیچ وقت تنهاش نزاره کجا بره؟ از جمع جدا بشه؟ از کدوم جمع؟
این که هر جا بره همین آش و همین کاسه ست.
این احساس کم کم بهش غلبه می کنه جوری که همه ی امیدهاشو از بین می بره و اونو به یه آدم بی هدف تبدیل می کنه
شنیدین میگن طرف به پوچی رسیده؟ یه چی شبیه همین
پوچی از درون اون هم در شرایطی که خیلی از آدما نظرشون در موردش مثبته و حتی گاهی بهش میگن خوش بحالت !
واقعا راه حل چیه؟

2010/09/19

تبریک ….

نوشته شده در متفرقه tagged , , در 9:37 ق.ظ. توسط احمد داودیان

چقدر به محمود گفتیم ما رو دعوت کن، نکرد !
گفتیم باید بشینیم سماق بمکیم ها. اما انگار شادوماد زودتر مارو دعوت فرمودن
————————————————————————-
بالایی رو نوشتم تا بهونه ای باشه واسه تبریک گفتن. ایام به کامتون

2010/09/14

چونه زدن ….

نوشته شده در متفرقه tagged , , , در 1:23 ب.ظ. توسط احمد داودیان

چقدر بده که یه نفر واسه چونه زدن  شندر غاز بگه: شما فکر کن بقیه اش صدقه بوده و انداختی تو صندوق صدقات

یعنی واقعا حاضری واسه این قدر پول صدقه بخوری؟

2010/09/11

شب عید فطر ….

نوشته شده در داستان های کوتاه tagged , , , در 2:28 ب.ظ. توسط احمد داودیان

1 ساعتی بود که چشمانش به آسمان بود. از لحظاتی قبل از غروب آفتاب

دنیال چیزی بود. انگار گمشده ای داشت. دستی را روی شانه اش احساس کرد. دختر خاله اش بود

سارا دنبال چی می گردی که 1 ساعته چشمات به آسمون خشک شده؟

جوابی نشنید.

با تو هستم سارا نمی شنوی؟

دارم دنبال ماه می گردم.

سارا این جمله رابا بغضی نهفته بیان کرد.

سارا جون بیا افطار کن فردا عیده دیگه چرا داری چشماتو خسته می کنی؟ شب حتما تو تلویزیون اعلام می کنن. هر سال باید به آسمون خیره بشی؟ هیچ وقت هم ماه رو پیدا نکردی آخه

چشمان سارا پر از اشک شد. هیچ کس نمی دانست چرا هر سال، شب عید فطر او بر پشت بام می ایستد و به آسمان خیره می شود.

چند ثانیه زمان ایستاد و خاطرات از ذهنش گذشت.

شب عید فطر بود. لحظات آخر کنار تخت مادر که نفس هایش به زور بالا می آمد. دستان کوچکش در دست مادر و جمله آخر که هنوز کلمه به کلمه در گوشش مانده بود.

سارا جان! بعد از من تو باید با خاله ات زندگی کنی اما بدون همیشه در کنارتم. اگه خواستی منو ببینی شب عید به آسمون نگاه کن. من از ماه دارم نگات میکنم.

اشک هایش را پاک کرد. با همان دلتنگی به امید دیدن مادر در شب عید سال بعد سر سفره افطار نشست.

صفحهٔ پیشین · صفحهٔ پسین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.