2011/02/02
دو راهي ….
دوست دارم تو اين شب باروني فقط بنويسم
هر كليد رو محكم تر از كليد قبلي فشار بدم و كلمات رو روي اين صفحه ي سفيد وب حك كنم
نصف شبي احساس بدي دارم. ميون يه دو راهي گير كردم.
البته اولين دوراهي زندگيم نيست اما انتخاب نكردن يكي از اين دوراه هزينه ي گزافي رو واسم داره.
موندن كنار خونوادم و توي شهر خودم و كنار دوستاي خوبم
يا رفتن پي سرنوشتم توي يه شهر ديگه.
خدايا اينم يه امتحان ديگست؟ نميتونم گله اي كنم ازت اما حداقل ميتونم بپرسم چرا من؟
ميدونم يه فرصت خوب سر راهم قرار دادي اما پس خونوادم چي؟ اصلا علاقمو در نظر گرفتي؟ نميدوني چقدر به خانواده م وابسته ام؟
ميدوني خدا. ميدوني !
اين چه وسوسه ايه كه داره عذابم ميده. خدايا خودت كمكم كن.
تو اين شب باروني دوست دارم از حافظ راهنمائي بخوام.
| دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد | ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد | |
| يا بخت من طريق مروت فروگذاشت | يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد | |
| گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم | چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد | |
| شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من | سودای دام عاشقی از سر به درنکرد | |
| هر کس که ديد روی تو بوسيد چشم من | کاری که کرد ديده من بی نظر نکرد | |
| من ايستاده تا کنمش جان فدا چو شمع | او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد |
تعبیر:تا رسیدن به هدف راه درازی در پیش داری. انتظاری که از کمک دیگران داشتی برآورده نشده. بهتر است به همت و اراده خود تکیه کنی و راه چاره را پیدا کنی. مطمئن باش که به مقصود خود خواهی رسید.
2011/01/24
روي ماه خداوند را ببوس …
وسط امتحانا نشستن كتاب غير درسي خوندن واسه همه همخونه اي هام واقعا جالب بود
مني كه شب امتحاني كتاب درسيمو به زور ميشينم ميخونم ! حالا يه كتاب جلد آبي دستم بود كه هر كي ميديد فكر ميكرد كتاب آيين نامه راهنمائي رانندگيه
هر كدوم يه چي ميگفتن
مگه تو امتحان نداري …
مگه كتاب خوندن هم بلدي …
و …..
از كتاب خوندن لذت ميبرم. انگار تو كتاب خوندن به چيزي ميرسم كه تو كاراي ديگه نيست
اما اين كتاب آخري همين جلد آبيه يه تاثير خيلي بهتري روم گذاشت
نقطه ي اوج داستان جاييه كه يه راننده تاكسي احساس ميكنه صداي درخواست كمكي رو شنيده و ميزنه بغل و پياده ميشه و توي تاريكي دنبال صاحب صدا ميگرده ( صدايي كه توي ذهنش فكر كرده شنيده )
توي اون تاريكي يه سوسك رو ميبينه كه به پشت افتاده و غذايي رو به دهن گرفته. نه غذا رو ول ميكنه نه ميتونه خودشو برگردونه
راننده تاكسي هم بهش كمك ميكنه تا برگرده و اون هم راه ميفته و ميره پيش چند تا سوسك كوچيكتر تا غذا رو بهش برسونه
خدايا تو چقدر بزرگي !!!
اين اعتقاد از كجا اومده. اين كه كسي بتونه صداي سوسك رو بشنوه مسلما امر محاليه اما باور و اعتقاد با آدم چيكار ميكنه؟
من اينجوري نتيجه گرفتم كه اگه اون لحظه يه آدم عادي ديگه از همون محل افتادن سوسك رد مي شد مطمئنا سوسكي اونجا نبود كه بخواد كمكش كنه
اما باور اينكه يكي الان به كمك نياز داره از طرف اون راننده باعث شد اون سوسك تو اون محل باشه
……………………………………………………………..
آخر كتاب به اين شعر زيبا ميرسيم كه
(( هر كسي از ظن خود شد يار من ))
……………………………………………………………
نام كتاب : روي ماه خداوند را ببوس
نويسنده: مصطفي مستور
برگزیده جشنواره قلم زرین81
………………………………………………………….
پيشنهاد ميدم حتما كتاب رو گير بياريد و بخونين
اين كتاب باعث شد كمي مسير هدفم رو تغيير بدم.
2011/01/21
اولين شب آرامش ….
بعد از تقريبا 1 ماه اومدم آپ كنم
دوست داشتم موضوعي غير از اين باشه اما دقيقا برگشتم از امتحانام مصادف شد با روز اول سال
آره. روز اول سال. البته واسه من
امروز يا بهتره بگم اول بهمن روز اول سال منه.
اما نه سفره ي هفت سين داره نه تنگ ماهي نه سبزه و نه خيلي سين هاي ديگه.
به جاش تا دلتون بخواد شين داره.
شين اول: شكست. مثل شكست توي رابطه ي زناشوئي و به هم خوردن يه عقد دائم
شين دوم: شهره شدن. مخصوصا توي شهر به اين كوچيكي كه همه از راز همديگه خبر دارن
شين سوم: شكنجه شدن. با نيش و كنايه هاي مردم و هزار جور حرف كه پشت سر آدم در ميارن
شين چهارم: شيشه شدن. كه با سنگ حرف مردم بايد شكست
و شين هاي ديگه كه اگه بخوام بنويسم بايد اول سالمو حروم كنم
نمي دونم الان بايد خوشحال باشم يا ناراحت
فقط ميدونم ميتونست اين همه اتفاق توي اين سال هاي زندگيم نيفته
امسال هم كه ديگه قوز بالا قوزه و يار سفركردمون رفته واسه كار
اما ميدونم هر كي يادش بره اون يادش نميره كه امروز اول بهمنه
هرجور شده تماس ميگيره و تبريك ميگه هرچند دوست داشتم امسال هم مثل سال هاي قبل پيشم باشه
مسعود جان دلم برات خيلي تنگ شده
بيشتر از اون چيزي كه فكرشو بكني
ناسلامتي آپ تولد بود مثلا. نه عزا و ماتم
مارو باش تولدمون هم غم گرفتست
خب احمد جان امسال هم گذشت و هنوز اين دانشگاه تو تموم نشده. اما خوشحال باش انگار قراره توي سال جديدت برات اتفاقاي خوبي بيفته
داره بوهاي خوبي به مشام ميرسه كه ممكنه زندگيت رو با يه جهش بلند به جلو ببره
توكل بر خدا
خدايا به بنده ت رحم كن كه ارحم الراحميني
اين هم از فال اولين شب سال جديد من

2010/11/28
دیدار ….
بعد از مدت ها امروز دیدمش
اون هم کجا؟ توی بیمارستان. واسه ی یه لحظه نگاهامون بهم پیچید اما همین کافی بود تا یاد خاطرات بیفتم. واسه چند لحظه همه خاطره ها زنده شد.
از روز آشنایی تا آخرین دعوایی که با هم داشتیم. نمی دونم چرا اما دلم ریخت. با خودم گفتم یعنی همش من مقصرم؟
لحظه ای که نگامو از نگاش گرفتم و بی تفاوت از کنارش رد شدم انگار واقعا نمیشناختمش
معصومانه نگام کرد اما لامصب این دل سنگی من مگه چیزی حالیشه
وقتی لج کنه از صخره سخت تر میشه
نمی دونم چرا اما انگار خدا می خواد چیزی حالیم کنه. اما خدایا من اون چیزی رو نمی خوام که همه می خوان. میدونم دارم اشتباه میکنم اما به هیچ وجه …….
به خودت واگذار میکنم . خودت درستش کن …..
2010/11/07
قصه ی آشنائی ….
یه شعر قدیمی از خودمه که توی بر باد رفته نوشته بودمش
واسه دسته بندی مطالب گفتم منتقلش کنم به اینجا
شاید خوندن دوبارش خالی از لطف نباشه
ای نگار و مه جبینم
می خوام از روزی بگم که
اومدی تو، نازنینم
یادته اون روز اول
روز گرم آشنائی
اون غروب سرخ خورشید
که شدی عزیز، خدائی
یادته بهت می گفتم
غم و درد این دلم رو
اما آروم تو می گفتی
بی خیال، این زندگی رو
اما توی اون دل تو
همیشه آشوب بود و بس
واسه خاطر چی بود ها؟
واسه دنیا، کس و ناکس؟
یادته اون روزی رو که
دیدم اون چشمای زیبات
صورتت بود مثل خورشید
همیشه خنده رو لبهات
یادته وقت جدائی
روز دیدن رخ تو
گفتی این دیدار امروز
باشه تنها دیدن تو
اون روز رو یادم نمیره
واسه اون جمله آخر
گفتی دیگه نمی بینی
منو تا ابد، تا آخر
اما این دل دیوونه
نتونست طاقت بیاره
تندا تند می زد تو سینه
واسه دیدن دوباره
قربونش برم خدا رو
کار اون خیلی درسته
توی سرنوشت این دل
دیدن عشقُ نوشته
دوباره چشماشو دیدم
اون چشم درشت و گیرا
مهرش اومد موندنی شد
توی قلب منِ تنها
توی اون شب های غوغا
دل من فقط با اون بود
هدیه ی اون جلو چشمام
قابی که سیاه جنون بود
نمی دونم که چه طور شد
عشق اومد، زنگ دلُ زد
دختر خاموش و غمگین
شادی قلبُ رقم زد
اما باز فاصله ها موند
میون دوتا دلامون
دیگه چشماشو ندیدم
دست ما رو به خدامون
ای خدای خوب و رحمان
تو ببخش منُ، جفامو
که توی دنیای زیبات
می خوام اون، بهترینارو
تو خودت برس بدادم
صبر بده من و دلم رو
برسه روزی که ما هم
بگیریم دستای هم رو
عزیزم داری می بینی؟
قصمون ادامه داره
اما تا کِی نمی دونم
عشقمون که (( تا )) نداره
دوست دارم که (( تا )) نیاد و
همیشه با هم بمونیم
قصه ی عشقُ دوتامون
همیشه با هم بخونیم
دوست دارم تورو، فقط تو
نه این و اون و نه هر کس
برای دوباره دیدن
ثانیه میشمارم و بس
همیشه می بینمت من
توی بیداری یا رویا
فاصله ها رو ولش کن
نزدیکه این دوتا قلبا
یادته گفتی اگه من
برم و برات تموم شم !
گفتمت من: به سلامت
برو تا من، بی خیال شم
اما اون حرف دلم نیست
لج و لجبازیه و بس
خودتم اینو می دونی
نفسم توئی، توئی، بس
دوست دارم حرف دلم رو
تمومش کنم دوباره
تا بازم قطره ی اشکُ
توی این چشام نیاره
سرتُ من درد نیارم
الغرض قصه همین بود
قصه ی اون آشنائی
قصه ی عاشق شدن بود
عزیزم دوستت دارم من
می خوام اینو باز بخونم
که بدون اون دوتا چشم
نمی شد زنده بمونم
زنده ام به خاطر تو
منو تو نکن فراموش
هرجای دنیا که باشی
دوست دارم باشیم هم آغوش
2010/11/06
زیرگذر ….
رو صندلی عقب کنارش جا گرفته بود.خواست بهش بگه اما می ترسید. پیش خودش گفت چه فکری در موردم می کنه اون وقت.
اما بدجور آزارش می داد. زخم 1 ساله قلب و روحشو مدت ها به درد آورده بود و حالا می خواست از شرش خلاص بشه.
دلشو به دریا زد. یه نگاه به آینه جلو راننده انداخت. راننده انگار فهمید که پلکاشو آروم رو هم گذاشت و تاییدش کرد.
جرات پیدا کرد.
یه دستشو گذاشت رو قلبش. تندتر از همیشه طپش داشت. اما باز راننده نگاش کرد و لبخند زد.
رو کرد بهش و گفت می خوام ازت اجازه بگیرم. گفت اجازه؟ واسه چی؟
گفت می خوام وقتی رسیدیم زیر زیرگذر اجازه بدی سرمو از پنجره ببرم بیرون و داد بزنم.
جواب داد: دیوونه شدی. آخه چرا؟
گفت: یه خاطره سیاهه که باید همین جا دفنش کنم و به جاش خاطره جدید بکارم.
جواب داد: باشه. هر جور تو راحتی.
راننده ساکت بود. ابتدای زیر گذر. یه دستشو گذاشت تو دستای اون و سرشو برد بیرون از پنجره ماشین.
یه داد بلند و کش دار. انگار همه غصه ها باهاش بیرون ریخت. با عجله سرشو آورد تو رو کرد بهش گفت: بگو منم !
گفت چی؟
بگو منم !
با تردید و من من گفت منم !
سرشو برد بیرون. این بار بلند تر از بار قبل فریاد کشید. اما این بار داد نبود.
صدای بلند دوستت دارم در هیاهوی زیرگذر گم شد.
به صندلی که تکیه کرد نگاه سنگین دختر روی صورتش بود.
دستش توی دستای قلاب شده ی دختر محکم تر فشرده شد.
لبخند زد. دست دیگشو گذاشت رو قلبش. آروم و داغ.
صدایی تو گوشش پیچید: با اینکه گولم زدی و زودتر ازم جوابش رو گرفتی اما الان با تمام وجودم میگم منم !
شونه هاشو محکم کرد واسه تکیه گاه سرش. آینه رو نگاه کرد. راننده خندید و گفت: کرایه مهمون من !
صدای خنده ی هر سه ماشین رو پر کرد.
2010/10/31
…………………..
دوست دارم بنویسم. هرچی که باشه
فقط نوشتنش مهمه. خدایا دارم بهت نزدیک میشم یا من اینجوری فکر میکنم. خودت گفتی اگه صدبار توبه شکستی برگرد. مگه نگفتی؟
دوست دارم اینبار قبولم کنی. میدونم نمره هام بده اما قول میدم جبران کنم و نمره هام بهتر شه.
میدونم 20 نمیشه اما هر کاری بتونم میکنم که راضی بشی؟ راستی نمیدونم اگه بار دیگه اشتباه کنم و با دل شکسته بیام دم خونت قبولم میکنی؟
خدا جون میدونم گرگ نیستم که توبه ام مرگ باشه اما آدمم ( البته فکر میکنم ) اشتباه میکنم. پس گذشت رو واسه چی گذاشتن.
تو بخشنده ای ما سگ کی باشیم؟ اومدم نزدیک تر. دستمو دارم دراز میکنم. با دلی شکسته و پایی خسته. دستمو بگیر. میدونم داری بهم چشم غره میری که عجب رویی داره این ! اما چه کنم. بنده ی خودتم.
میترسم از اینکه همین حالت هارو ازم بگیری و یه روز برسه که دیگه از هیچ کارم پشیمون نشم. خدایا ! دور شده بودم ازت تو اشتباه افتادم. جای خالیتو با چیزای دیگه پر کردم اما نفهمیدم با هیچی پر نمیشه.
چند بار خواستی برم گردونی خودم نخواستم. فکر کردم میتونم باز صفت بخشندگی تورو اجرا کنم.
دوست دارم بدونم چطور آدم هارو میبخشی؟ مگه همین بنده ها مخلوق تو نیستن؟ پس چرا بخشندگی رو بهشون یاد ندادی؟ چرا یادم ندادی همیشه ببخشم؟ خودم یاد گرفتم اما نه اونقدر که چشم رو همه چیز ببندم
آخه خدا ! میدونم که میدونی ! من اینجا بنویسم واست فرقی هم میکنه؟ داد بزنم بگم پشیمونم فرقی میکنه؟ نادم تر از همیشه ام
بهم بدی شد اما بیشتر خودم به خودم بد کردم. چون تورو دور دیدم از خودم. دوست دارم کمکم کنی. منو ببخش هرچند که نمیتونم ببخشم !
میدونی دلم چه حالیه الان. نوشتنش واسم سخته. دوستت دارم خدا جون
اگه بخشیدی منو بهم نشون بده !
2010/10/24
پا ….
این پای لامصب چقدر باید اذیتم کنه نمیدونم
خدا کنه جدی نباشه
بعد از 2 هفته هنوز سوزش شدیدی داره. دوستام که میگفتن تاندونه. بد سوزش داره جوری که انگار یه تیکه آتیش گذاشتن رو ساق پام
2010/10/22
….
به خاطر یکی دو تا مسئله ی پیش پا افتاده ! حیف بود اگه باده پرست و بر باد رفته رو ول کنم به حال خودش
این دوتا واسم با ارزش تر از خیلی چیزهای ! دیگه ان .
2010/10/18
زنده باد عشق …. زنده باد صداقت ….
همیشه رو کلمه صداقت حساس بودم. فکر میکردم همه دارن راست میگن.
یعنی در نگاه اول وقتی با کسی معاشرت داشتم کاملا اعتماد میکردم بهش. چرا؟ چون یه نظریه واسه خودم داشتم
اونم این بود که همه در قدم اول قابل اعتماد و راست گو هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود !
الان با اینکه حدود 24 سال از سنم میگذره اما باز همون آش و همون کاسه ست. بس که به این نظریه معتقد بودم الان باور شکستنش واسم خیلی سخته.
دارم میبینم اون هائی که از چشمم بیشتر بهشون اعتماد داشتم به فکر خیانت و ضربه زدن هستن.
حالا با این کارا میخوان چیو ثابت کنن نمیدونم
حالا این وسط اون کلمه عشق چیکاره اس که نوشتم زنده باد عشق …. . شاید تا 2 روز قبل به خودم میخندیدم که چه ساده ای بودم من اما فهمیدم ساده بودم که فکر میکردم ساده ام.
همین کلمه عشق معجزه میکنه . البته شرط داره که آخر متن میگم شرطش چیه . همین عشق یا دوست داشتن میتونه خیلی از کارها رو روبراه کنه
میتونه دست خیلی ها رو رو کنه . میتونه تورو استوارتر کنه. میتونه یه زندگی بهت ببخشه شیرین مثل عسل
اما اگه بلد باشی باهاش چیکار کنی. اگه از ابتدا عشق تو دلت پا بگیره که به واسطه هوس باشه مطمئن باش میشی مثل یکی از همینا …….. ( شما بخونید نقطه چین )
سعی کن عاشق خود طرف بشی اونو دوست داشته باشی مطمئنا این وسط هوس هم هست اما نزار هوس جای دوست داشتنو بگیره بلکه هوستو با دوست داشتن خاموش کن
میدونی همه این چیزا شرطش چیه؟ شرط عاشق بودن و دوست داشتن؟ شرط متنفر نشدن به خاطر اشتباه های قبلی اونی که دوسش داری؟
شرطش صداقته. اگه عشقت صادقانه باشه همه ی اینا ممکنه . اما اگه نباشه میشه مثل یکی از همینا …………….. ( اینبار هم بخونید نقطه چین )
پس باید باز هم نوشت:
زنده باد عشق …. زنده باد صداقت ….